مقالات

خانه » اسلایدر, سیاسی » تشکیلات اسلامی، امامت و روحانیت / شماره۶۹

تشکیلات اسلامی، امامت و روحانیت / شماره۶۹

بهشتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ضرورت تشکیلات اسلامی و رابطه آن با امامت و روحانیت در اندیشه آیت‌الله شهید بهشتی

 

پیش‌نوشت: اندیشه‌های شهید بهشتی درباره احزاب و تشکیلات اسلامی برای احزاب امروز ما می‌تواند راه‌گشا باشد. ایشان در سخنرانی‌ای که یک هفته قبل از شهادت ایراد فرمودند، به بیان ضرورت تشکیلات و رابطه‌ی آن با امامت و روحانیت می‌پردازند. به دلیل اهمیت این موضوع، متن سخنرانی به صورت خلاصه شده در اختیار خوانندگان قرار می‌گیرد.

مسأله اول: ضرورت تشکیلات

ما برای این که بتوانیم کار‌های بزرگی را انجام دهیم، بی‌شک باید متشکل باشیم. رابطه‌های ایمانی و اعتقادی و عملی دیمیِ سازمان نیافته برای رسیدن به بخشی از اهداف و تحقق بخشیدن به قسمتی از مراحل یک انقلاب می‌تواند کافی باشد، ولی برای رسیدن به بخشی دیگر از اهداف و تحقق بخشیدن به آن قسمت دیگر از آرمان‌های یک انقلاب کافی نیست.

ما در پرتو اعتقاد به اسلام و اعتقاد به وظایف اسلامی در‌صدد جهاد برآمدیم. ما می‌دانستیم که اسلام، زن و مرد مسلمانی را می‌خواهد که نه فقط مراقب مسلمان بودن و مسلمان ماندن خویش هستند، بلکه مراقب مسلمان بودن و مسلمان ماندن و مسلمان‌تر شدن محیط اجتماعی هم هستند. اسلام به این اکتفا نمی‌کند که شما راست‌گو باشید. اسلام می‌گوید هم باید راست‌گو باشید و هم باید با دروغ‌گویی و کژی دیگران مبارزه کنید…

از زمان کودکی، شاید سن ۱۲-۱۳ سالگی، یادم می‌آید که همیشه در برخورد با ناپاکی‌ها و ناروایی‌هایی که مخالف اسلام بود یک حساسیت و جوش و خروشی داشتیم که نمی‌توانستیم آرام بگیریم. با این که چنین روحیه و چنین جوش و خروشی داشتیم و فراوان بودند کسانی که این روحیه و این جوش و خروش را داشتند و انسان‌های تک‌تک متعهد و مسئول فراوان وجود داشت، اثر کارمان در مقابله با ناپاکی‌ها و ناروایی‌های محیط کم بود. چون نمی‌توانستیم همه‌باهم کار کنیم. پیروزی بر ستم‌ها و ناروایی‌ها و ناپاکی‌های محیط به یک نیروی بزرگ احتیاج داشت ولی ما تک‌تک پراکنده بودیم. احیاناً اگر هم با هم می‌شدیم، گاهی ۲ نفر، ۳ نفر، ۵ نفر، باز هم کافی نبود.

یک‌بار در سن ۱۶ سالگی به یک روستایی رفتم. آن‌جا در دهه محرم و صفر می‌رفتم منبر و دو سه بار‌ به آن روستا رفتم. در یکی از سفرها از ظلم کدخدا صحبت شد که هم کدخدا بود و هم ارباب. به جوان‌های روستا گفتم که چرا باید این بر شما حکومت کند و زور بگوید؟ گفتند: سرنیزه ژاندارم از او حمایت می‌کند. گفتم: این کدخدا را باید برداریم. حال اگر او را برداریم کدخدای خوب دارید؟ گفتند: بله، آقا سید جعفر آدم خوبی است و ما همه او را قبول داریم. ما دست به کار شدیم تا کدخدا و ارباب را از ده بتارانیم، ولی مگر دست تنها می‌شد؟ جوان‌های روستا را ضد او بسیج کردیم، ولی کافی نبود. پشت او در شهر به فرمان‌داری محکم بود. در شهر تلاش کردیم یک وسیله‌ای پیدا کنیم که فرمان‌دار از کدخدا حمایت نکند. آن‌وقت کدخدا را جا‌کن کردیم و سید جعفر را کدخدا نمودیم. خُب این کار را تنهایی نمی‌شد بکنیم. باید با جماعت می‌کردیم. آن هم با یک پشتوانه‌ای در شهر که فرمان‌داری از او حمایت نکند. پس حرکت داشتیم اما در همین حدود. همه هم می‌دانستند که ام‌الفساد کیست. ام‌الفساد شاه بود. تازه شاه هم نبود، آمریکا بود. آن موقع‌ها بیشتر انگلیس پشت شاه بود. ام‌الفساد انگلستان بود.

تشکل برپایه امامت و امت

بنا‌بر‌این برای مبارزه این نیرو کافی نبود. تا این‌جا انسان بود، فرد بود، ایمان بود، فداکاری بود، تعهد بود، تحریک بود، اما چه نبود؟ یک چیز در این‌جا کم داشت. امامت کم بود. در این‌جا یک رهبری لازم بود تا بیاید و نیرو‌های عظیم را بسیج کند و به هر سویی که صحیح می‌داند، هدایت کند و در هر زمانی دستور مناسب با آن زمان را بدهد. یک رهبری که رهبری او با ایمان و اعتقاد مردم پیوسته باشد. وقتی حرف می‌زند ایمان مردم انگیزه اجرای دستور او باشد. در این راه‌پیمایی‌های اخیر، مکرر زن‌های سال‌خورده و مرد‌های سال‌خورده که واقعاً پیاده‌روی برای‌شان زحمت بود، بیرون آمده بودند و وقتی از یکی از آن‌ها پرسیده بودند که شما با این سن و سال چرا بیرون آمده‌ای؟ گفته بود: امام و مرجع من دستور داده و وظیفه دینی من است تا آن‌جایی که می‌توانم بیرون بیایم و راه‌پیمایی کنم. این نمونه مکرر بوده. این سیل خروشان جمعیت به مقدار زیادی بر پایه اعتقاد به اجرای دستورات رهبر و این که اگر اطاعت نکند، معصیت و نافرمانی خداست حرکت کرده بود…

برای این‌که حرکت مردم در یک سطح وسیع به ثمر برسد، امامت و رهبری لازم است. این یک مرحله از تشکل است و همین مرحله است که جامعه ما را به پیروزی رساند.

اداره جامعه وسازمان‌دهی

پس از پیروزی احتیاج فراوان بود که یک حکومتی سر کار بیاید. یک دولتی سر کار بیاید. مسئولانی، رئیس‌جمهوری، نخست‌وزیری، وزیری، رئیس اداره‌ای، مدیر دبستانی و… سر کار بیایند. این شبکه بزرگ مدیریت در خط اسلام و انقلاب کار بکند و این احتیاج داشت به شناسایی افراد، به داشتن برنامه و هم‌سو شدن این افراد بر پایه یک برنامه در راستای رهبری. آیا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ما هم‌چون چیزی داشتیم یا نداشتیم؟ نداشتیم. چون نداشتیم چوبش را هم خوردیم. از روی ناچاری با علم و آگاهی به این که آقای مهندس بازرگان عضو نهضت آزادی هستند و با علم و آگاهی به این که نهضت آزادی راهش، راه اسلامی و سیاسی و اجتماعی‌اش با راه انقلاب و راه ما یکی نبود… بعد از پیروزی انقلاب از روی اضطرار ناچار شدیم که ایشان را به عنوان نخست‌وزیر معرفی کنیم. شورای انقلاب ناچار شد که ایشان را معرفی کند.

چون ما تشکیلات قوی نداشتیم و شناسایی نیرو نکرده بودیم، به اضطرار به دولت ایشان رأی دادیم. پس ما باید در این زمان افراد را شناسایی کنیم. این عده‌ای را که شناسایی کردیم، باید در کیفیت اداره کشور بر پایه انقلاب با هم هم‌فکر باشند. با هم برنامه‌ریزی کنند؛ کار‌ها را بین خودشان تقسیم کنند؛ هم‌کاران هم‌فکر را بشناسند و بیابند و اگر به اندازه کافی موجود بود، استعداد‌های لایق را بشناسند و بسازند. این تشکیلات است. تشکیلاتی که انقلاب را درک کرده باشد و هویت اسلامی آن را صمیمانه پذیرفته باشد و عناصر و انسان‌های کافی جمع بیاورد که بتوانند دولت تشکیل دهند و کار‌های مدیریت کشور را عهده‌دار شوند (مدیریت کشور از نخست‌وزیری تا اداره یک مدرسه یا یک کارخانه). برنامه بریزند و هم‌کاران لازم را برای همه مراحل یا بیابند و یا بسازند.

اگر ما پا‌به‌پای حرکت امام و امت توانسته بودیم یک چنین تشکیلاتی به وجود بیاوریم، پس از پیروزی دچار آن نابه‌سامانی‌ها نمی‌شدیم. فکر می‌کنیم ضرورت تشکل را همین درس دو سال و نیمه به ما آموخته است. دیگر نه آیه‌ای می‌خواهد و نه حدیثی و نه استدلالی بیشتر. این تجربه عینی کافی است که به ما نشان بدهد و در ما این اعتقاد و باور را به وجود بیاورد که مسلمان‌ها به یک تشکیلات احتیاج دارند.

مسأله دوم: تشکل درطول امامت،نه درعرض آن

این تشکیلات (تشکیلات اسلامی که مسلمان‌ها نیاز دارند) باید در راستای امامت باشد. در طول امامت باشد. بازوی امامت باشد، نه در مقابل او. آقای بازرگان در مواردی می‌گفت: این‌جا دیگر در دایره مسئولیت من است و نباید هیچ‌کس دخالت کند. آقای بنی صدر خودشان را یک رهبر می‌دانستند. یک رئیس‌جمهوری که رهبر است…

یکی از واجبات مهم و اساسی جامعه، اداره جامعه است. برای این کار لازم است مجموعه‌ای از انسان‌هایی عهده‌دار اداره جامعه شوند که بتوانند از عهده برنامه‌ریزی‌های گوناگون برآیند و افراد لازم برای اجرای این برنامه‌ها را گرد هم آورند که هماهنگ با یک‌دیگر کار کنند. هرجا فرد ساخته‌شده‌ای هست بشناسند و جذب کنند و علاوه بر این، استعداد‌های مناسب را کشف کنند و بسازند. این مقدار و این درجه از تشکل باید بر پایه امامت به وجود آید؛ اما علاوه بر امامت، سازمان‌دهی و سامان‌دهی بیشتری لازم است.

این تشکل باید در طول امامت باشد، نه در عرض آن. مجموعه سامان‌یافته‌ای از انسان‌های معتقد به امامت و امام وقت که در رابطه با امام وقت هر نوع توضیح و تذکر و نصیحت دل‌سوزانه را عمل ‌کنند. به حکم تعهد الهی، هر چه به نظرشان می‌رسد به امام بگویند، اما در هر مورد که امام تصمیمی بگیرد، مخلصانه و دل‌سوزانه آن را اجرا کنند؛ نه این‌که در مقابلش بایستند. البته امام خود به خود بخش عظیمی از تصمیم‌گیری‌ها را به عهده مسئولان نهاده‌اند و قانون اساسی ما حد و مرز آن را معین کرده است. این از خصوصیات آن تشکیلات است.

مسأله سوم: رابطه این تشکل با حوزه و روحانیت

خُب حالا رابطه ما با حوزه و روحانیت چیست؟ روحانیت خودش یک نوع تشکل است، البته یک مقدار دیمی. اما در پرتو مرجعیت، به‌خصوص که حالا مرجعیت با امامت تام در‌می‌آمیزد، خودش یک نوع شبکه تشکیلاتی است. ما در جریان مبارزه در سال ۴۱ و ۴۲ نقش این شبکه را به خوبی دیدیم و هم‌چنین در سال‌های ۵۶ و۵۷ در مساجد و تکایا، روحانیون را در نقش یک شبکه تشکیلاتی دیدیم.

روحانیت یک نهاد دیرینه و دیرپای ریشه‌دار بسیار مؤثری است و این نهاد باید هم‌چنان پا‌بر‌جا بماند. نهاد روحانیت نباید در این تشکیلاتی که گفتیم هضم بشود. نهاد روحانیت از نظر ما اصیل‌تر و دیرپا‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که کسی بگوید باید در آن مسأله تشکیلات هضم شود. روحانیت باید استقلال خودش را کاملاً حفظ کند.

نهاد روحانیت باید هم‌چنان مستقل بماند. چه در حوزه و چه آن‌هایی که از حوزه فارغ‌التحصیل شده و در جامعه‌اند. به تعبیر دیگر، این تشکیلات می‌تواند فرزند روحانیت باشد؛ کما این که حزب فرزند روحانیت است. اما این بدان معنی نیست که فراگیر روحانیت است. بنا‌بر‌این روحانیت حزبی نمی‌شود. به این معنا که کل روحانیت در یک حزب هضم نمی‌شود و روحانیت باید در همان مسیر و مجرای دیرینه خاص خودش، با همان شیوه‌های ربط و پیوندی که دارد پا‌بر‌جا بماند. ولی با این نوع تشکل، مثلاً با حزب جمهوری اسلامی، با این نوع تشکیلات -تشکیلات اصیل اسلامی-، پیوند و رابطه فعال و هم‌کاری خواهد داشت و این یک وظیفه مهم هم هست. وظیفه هر روحانی از برادران و خواهران این است که با این نوع تشکیلات اسلامی که ویژگی‌هایش را برشمردیم، پیوند هم‌کاری فعال داشته باشد.

نظر بگذارید