مقالات

خانه » اندیشه ای, حیات88 » آیا علم، دینی و غیر دینی دارد؟ مواجهه ها و رویکردهای مختلف علم دینی

آیا علم، دینی و غیر دینی دارد؟ مواجهه ها و رویکردهای مختلف علم دینی

download (4)

از نظر معرفت­شناسی یا معتقد به کشف واقع یا رئالیسم خام هستیم که پزیتیویسم­ها می­گفتند. کسانی که قائل به کشف واقع هستند، برخی معتقدند که علم دینی و غیر دینی نداریم و علم جهت کشف واقع و حقیقت بیرون ماست و می­خواهد بیرون را کشف کند. ابزارها و ملاک­هایی هم که هست برای سنجش همین کشف حقیقت است. اگر به این حقیقت رسیدیم که به واقعیت رسیدیم، دینی و غیر دینی ندارد؛ اگر مطابق با واقع بود، علم است و اگر به واقع نرسیدیم، جهل است. هر علمی چه فنی و تجربی و انسانی و… به همین­گونه است.

نظریه دیگری که از برخی قرائت های علم دینی بر می­آید این است که علم اگر مطابق با واقع بود، مطلقاً دینی است و دین اعم از عقل و نقل می باشد. عقل هم اعم از عقل تجربی و نظری است. اگر عقل به حقیقتی رسید، این دین است. دین مقسم برای عقل و نقل است و راه دستیابی به دین عقل و نقل است. بنابراین می‌توانیم به دانش متخصصین هم اعتماد و احتجاج کنیم و نظر کارشناس خبره حجت است. بنابراین همه دانش­های بشری اگر صحیح باشند، دینی هستند.

حتی در این حالت هم می­توانیم معتقد به علم دینی باشیم. هر دانشی کارآمدی خاص خود را دارد. ما نمی­توانیم هر اطلاعی را برای هر نتیجه­ای درنظر بگیریم. یک جریان نیاز و ارضا در جامعه بشری وجود دارد که دارد پیچیده­تر می­شود و برای رفع نیازها به دنبال تحقیقات و تولید دانش­هایی هست که راه‌های حل این نیازها را در پیش پای ما بگذارد. بنابراین نظام نیاز و ارضای بشری است که دانش را پیش می­برد. این محصولات عظیم بشری از دغدغه کشف حقیقت نیست؛ چرا که نمی­توان دامنه اطلاعات گسترده بشری و این همه تنوع در دانش را به این نیاز بشری یعنی کشف برگرداند؛ بلکه این به خاطر مدیریت تحقیقات و انگیزه تحقیقات است و تحقیقات به سمت ارضا و نیازهای اجتماعی در جامعه پیش می­رود، آن هم نیازهایی که یا نیاز طبیعی جامعه است و یا دستگاه­های مدیریتی در صدد توسعه این نیازها هستند. چرا که نیازها هم تولید کردنی هستند؛ به خصوص بعد از به وجود آمدن تحول صنعتی در جامعه غرب و ظهور مقوله رنسانس. در این میان، هنر یکی از مقوله­هایی است که متناسب با پیشرفت صنعت نیازآفرینی می­کند. بنابراین دانش­های موجود، ابزار ارضای نیازهای خاصی هستند. اگر دو جامعه ای داشته باشید که نیازهای اجتماعی آن­ها متفاوت باشد، در نتیجه دو دانش متفاوت می­خواهید. اگر فرایند تکامل دو جامعه متفاوت باشد، فرایند توسعه و تحقیقات علوم آن­ها نیز متفاوت خواهد بود و روش تحقیاتشان هم متفاوت خواهد شد. علم غایت­گرا و یا علمی که ناظر به مکانیسم­ها و فرآیندهاست. اگر بپرسی چرا باران می­بارد از قبل و بعد از رنسانس از دانشمند دو جواب متفاوت خواهید شنید. اگر بپذیرید که دین در مدیریت خودش نسبت به انسان فرآیند خاصی را برای تکامل انسان در نظر گرفته است، بنابراین روش تحقیق و دانش متفاوتی را می­خواهد. تنها مسأله ای که در این جا وجود دارد این است که به خاطر وجود نیازهای مشترک بین جوامع دینی و غیر دینی، دانش­های مشترکی وجود دارد و بنابراین مطلق دانش بد نیست. باید توجه شود که اگر نیازهای انسان به صورت نیازهای مستقل و بریده از هم در نظر گرفته شود، نیازها را ثابت ببینیم و در فرآیند تکامل و پیچیدگی نبینیم نیاز مشترک داریم. اما اگر نیازهای انسانی را به صورت یک منظومه در حال بهینه ببینیم، طبیعتاً دیگر مشترکات نظام دانش مسلمین و کفار به صفر میل می­کند. حتی نیازهای فردی دو انسان را ببینید که کسی که در راه خدا سیر می­کند و کسی که می­خواهد راه کفر را در پیش بگیرد، در ابتدا نیازهای مشترک در نظر گرفته می­شود، اما در نگاه عمیق­تر و جلوتر حتی الگو تغذیه آن­ها هم متفاوت می­شود و هیچ کدام غذای دیگری را نمی­خورد. بنابراین حتی نیاز اغذیه افراد هم متناسب با منظومه نیازمندی­های آن­ها می­شود و متفاوت با نظام نیازمندی­های یک کافر است.

بنابراین حتی اگر معتقد به کشف باشیم، می­توانیم دو دانش را در نظر بگیریم. دانشی که در خدمت کارآمدی و توسعه مادی است و دانشی که در خدمت کارآمدی و توسعه دینی است. در نتیجه دانشی که بعد از رنسانس به وجود آمده است، عمدتاً دانشی است که در بستر توسعه و ارضای نیاز مادی بوده است و نیازهای کاذب به وجود آمده است وکارآمدی آن هم برای رشد نگرش دنیایی است. البته این به معنای حذف این­ها نیست، بلکه در سیر تاریخ باید مدیریت بشود تا به تمدن دینی برسیم.

نگاه دوم این است که علم را کشف واقعیت در نظر نگیریم. بله! علم معطوف به واقعیت است، ولی این به معنای کشف واقعیت نیست. مثلا علامه طباطبایی در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقدمه یک مبنایی را می­گذارند که بنیان رئالیسم خام را نقد می­کنند و یک مبنای دیگری را برای فهم واقع بیان می­کنند. بعد هم در نظریه عاقل و معقول نهایه الحکمه، این را به نهایت خودش می­دانند و علم را بر مبنای اصالت وجود تفسیر می­کنند. فهم واقع را به معنای مطابق با واقع به معنای خام خودش تفسیر نمی­کنند. اگر معتقد شدیم که علم ما در عین حال که معطوف به واقع است، براساس پیش­فرض­ها و پارادایم­های ماست، در فهم عالِم در فهم جهان واقع دخالت دارد. این که چطور این مهم انجام می­شود و پیش­فرض­های حاکم­ها و عالمان بر کشف حقیقت اثر می­گذارد، بحث معرفت­شناسی عمیق است. در این صورت، ما در تفسیر پدیده­ها دو گونه می­توانیم عمل کنیم و هر دو هم دانش است و معطوف به واقع است و هر دو هم کار آمد است. مثلاً طب سنتی را در نظر بگیرید. معالجه می­کرده و آسیب­شناسی می­کرده و تحلیل می­کرده بدن انسان را و بعد هم نسخه­پردازی می­کرده است و بعد هم جواب می­داده و حتی کارآمدتر از طب جدید. اما در طب جدید، یک جور دیگر بیماری­ها را تعریف می­کنند و درمان متفاوتی می­کنند و کارآمدی هم دارد و معطوف به واقع هم هست. در مورد طب سوزنی هم به همین­گونه و در سایر طب­ها هم به همین­گونه بوده است. ولی هیچ کدام تطابق یک به یک با واقعیت به معنای پزیتیویسمی آن و رئالیسم خام را ندارند؛ و همه آن­ها هم کارآمدند.

نظر بگذارید