مقالات

خانه » اندیشه ای » باز هم سوال اندر ضرورت تقدم غرب‌شناسی – شماره ۷۳

باز هم سوال اندر ضرورت تقدم غرب‌شناسی – شماره ۷۳

73-14

سخن در باب ضرورت و اهمیت غرب‌شناسی دیگر ملال‌آور شده است، ‌اما گویا هنوز عده­ای این درک را تحصیل نکرده­اند و همچنان در مقام انکار و یا تردید مانده­اند. در این مقام صرفا به بیان  چند نکته مهم در باب غرب‌شناسی اشاره خواهد شد و پس از آن نکاتی پیرامون نسبت اسلام‌شناسی و غرب‌شناسی بیان می‌گردد و نتیجه‌گیری را به خواننده محترم واگذار خواهیم کرد، نتیجه‌گیریی که پس از تأمل بسیار جلوه خواهد کرد.
۱- نکته بسیار مهمی که در رابطه با غرب‌شناسی باید مورد توجه قرار گیرد این است که مواجهه ما با غرب ابتدائاً صورتی انفعالی و واکنشی دارد. یعنی این گونه نیست که ما مختار باشیم به اصطلاح با غرب کار داشته باشیم و یا این‌که کار نداشته باشیم و اگر گزینه دوم را انتخاب کردیم،‌ دیگر مسأله تمام شده باشد. مسأله اصلی اساسا در مواجهه ما با غرب نیست، مسأله اساسی در مواجهه همه جانبه و فراگیر غرب با ماست. به عبارتی غرب با ما کار دارد و ما را رها نمی‌کند و البته این به معنای رغبت ما به رهایی نیست. غرب در تمام زندگی و به اصطلاح «جهان ما» نفوذ کرده است و چگونگی­های حیات ما در اکنون تاریخ را تعریف نموده است. حال ما می‌توانیم به دوشکل در این نوع حیات زیست نماییم: ۱٫ آگاهانه و ۲٫ ناآگاهانه.
هر نوع از این زیست به دنبال خود نوع خاصی از تفکر و عمل را به همراه خواهد داشت و ناگفته مشخص است، هر گونه حرکتی برای بازگشت به خود از نوع مواجهه اول در نسبت با غرب حاصل می­شود. نکته مهم در این جا این است که غرب‌شناسی در معنای یاد شده دیگر تنها «دشمن‌شناسی» ‌و به اصطلاح «دیگر‌شناسی» نخواهد بود، ‌بلکه ارتباط وثیقی با «خود‌شناسی» نیز خواهد داشت. کسانی که غرب‌شناسی را تنها در قالب دشمن‌شناسی تعریف می‌کنند،‌ ناخواسته فرضی را در گفتار خویش مسلم می­پندارند و آن وجود خودی پاکیزه و جهانی ناب و غیر آلوده در آن طرف دشمن است.
در چنین نگاهی عمق نفوذ و حضور غرب به وجود بیگانه و دشمن در «آن سو» تقلیل می­یابد، در حالی که غرب آن سو نیست، ‌در همین سو در کنار ما و در درون ماست. برای فهم این سطح از حضور دشمن در لحظات روزمره خود التفاطی هرچند اندک به نوع روابطمان کفایت خواهد کرد. دشمن آن‌قدر با خود آغشته شده است که غرب‌شناسی را می توان توأمان شناخت دشمن و خود اکنونی دانست. به عبارت دیگر به همان اندازه که برای شناخت دشمن و دیگر هویتی، باید غرب را شناخت، ‌جهت شناخت خود اکنونی نیز باید غرب را شناخت.
مسأله این نیست که در این سو، ‌خودی اصیل و هویتی متفاوت وجود ندارد،‌ بلکه مسأله آن است که غرب، چنان ‌جهان ما را اشغال نموده و اقتضائات اندیشه­ای و امکان­های زیستن ما را معین نموده است که خود و دیگری در آشیانه خود به هم آمیخته شده­اند، ‌تا جایی که تفریق آن­ها از هم به آسانی ممکن نیست. به عبارت دیگر دشمن در خاکریز خودی به میزانی وارد و مستقر شده است که تشخیص نیروهای خودی از نیروهای دشمن بدون داشتن آگاهی­های گسترده، ‌فهم عمیق و زمینه­های فراهم ذهنی محقق نمی­شود.
امروز مولفه­های هویت غربی در تار و پود زندگی ما و فراتر از آن اندیشه ما و کلان‌تر از آن تاریخ ما نفوذ کرده و به ما شکل داده است. نگاه کنید به سبک زندگی‌مان، به علوم تحصیلی‌مان، سیستم آموزشی‌مان، ‌نرم‌افزارهای اداره اجتماعی‌مان (مدیریت، اقتصاد، سیاست، حقوق و…) آیا محلی هست که در آن غرب نباشد. امام رحمت‌الله‌علیه حتی ساحت اسلام را نیز از این نفوذ پاک نمی‌دانست و با به کار بردن اصطلاح اسلام آمریکایی،‌ بسیاری از حوزویان بی‌خبر از غرب را آمریکایی می‌شمرد. از این رو باید گفت که غرب‌شناسی عمیق‌تر از دشمن‌شناسی، بلکه اکنون‌شناسی‌ خود است. غرب‌شناسی ما را نسبت به نوع نگاهمان به جهان خودآگاه می­کند و به ما نشان می­دهد که ما تا چه اندازه در اندیشیدن و فهمیدن متاثر از غرب بوده وهستیم و تا چه میزان در جهانی غربی زندگی می کنیم.
۲- دو دیگر این‌که شناخت غرب، امکان فهم تاریخی را بر ما ممکن می­نماید. کسی که غرب را نشناسد،‌ نمی‌داند در کجای تاریخ ایستاده ‌و به کدامین سو می­رود. بسیاری از اندیشمندان و کسانی که در حوزه اسلامی تفکر می­کنند، بر این اساس فهمی غیرتاریخی دارند، ‌یعنی آن جایی هستند که یک فیلسوف اسلامی مثلا در قرن هفتم بوده است، البته که آن هم نیستند.
غرب به تاریخ شکل داده است، ‌به گونه­ای که تمام ملت­های دیگر در آن وارد شده­اند و در این میان تاریخ خود را از دست داده­اند و از آن گذشته‌ی تاریخیِ خویش گسسته گشته­اند. بی‌مناسبت نیست،‌ زمانی که ما در علوم مختلف از تاریخ جنگ، ‌تاریخ فلسفه، ‌تاریخ موسیقی،‌ تاریخ هنر و … سخن به میان می‌آوریم،‌ گویی از تاریخ غرب سخن به میان آورده­ایم. کسی که نداند در کجای تاریخ ایستاده است، مطمئنا نیز نمی‌داند که در اکنونی آن چه باید بکند. به عبارت دیگر فهم چیستی «تکلیف تاریخی‌مان» وابسته به فهم تاریخی‌مان است و توضیح داده شده که بدون شناخت غرب نمی‌توان تاریخ را در عصر کنونی فهمید.
۳- نگاه ریزبینانه‌تر به مقوله­ی غرب‌شناسی به محققین علوم انسانی و اجتماعی و آن ها که عزم تولید علم را در سر دارند باز می­گردد، ‌چرا که غرب‌شناسی کمک می­کند که این افراد در دام بد­فهمی و آشفته‌اندیشی نیفتند و حرکتی خودآگاه داشته باشند. به عنوان نمونه معمولا پژوهش‌گران علوم انسانی و اجتماعی آن‌گونه که باید مفاهیم و نظریات را نمی‌فهمند و معنا نمی‌کنند و از این رو دچار اختلال و آشفتگی در کاربرد مفاهیم و استفاده از نظریات می‌شوند. به طور مثال در علوم انسانی و اجتماعی به وفور از عقلانیت، ‌فرهنگ،‌ مدرنیته، علم،‌ آزادی، قانون،‌ نظم و … سخن گفته می‌شود، ‌اما کمتر معانی دقیق آن­ها در زمینه­های کاربردی‌شان لحاظ می­گردد. غرب‌شناسی کمک می­کند تا ما نظریات و مفاهیم متعدد و مختلف را به صورتی تاریخی و فلسفی مورد فهم قرار داده، تا در فرآیند پژوهش، ‌تحقیق و احتمالا تولید گرفتار آشفتگی نشویم.
۴-  در ادامه باید به این مسأله نیز اشاره کرد که اگر سخن از غرب‌شناسی به میان می­آید به نوعی در خود اسلام‌شناسی­اش را نهفته دارد نه به آن معنا که غرب‌شناسی کیفیت اسلام‌شناسی ما را مشخص خواهد کرد بلکه به گونه­ای که از اجمال نوع اسلام‌شناسی ماست که به شیوه غرب‌شناسی‌مان پی می‌بریم و سپس از خودآگاهی غرب‌شناسی­مان است که بسط اسلام‌شناسی‌مان زمینه‌ای خودآگاهانه و در نظام مفهومی اسلامی به دور از التقاط صورت خواهد پذیرفت.
برای درک بهتر آن‌چه در این مقام بیان گردید توجه به تضاد موجود در عمده کتب رشته­های علوم انسانی که با پسوند اسلامی نوشته شده است بسیار جالب توجه خواهد بود. کتبی با عناوین اقتصاد اسلامی، حقوق اسلامی، مدیریت اسلامی، سیاست اسلامی و… که مبانی اندیشه­ای بریافته از نظام مفهومی غرب را در کنار آیات و روایات اسلامی به عنوان نظریات علوم انسانی اسلامی الگوسازی می‌نمایند.  این به این معناست که غرب‌شناسی گذار است، گذار برای اسلام‌شناسی و نه مشخص‌کننده­ی ماهیت اسلام‌شناسی.
۵- آدمی نباید کبک‌وار خود را به غفلت بزند و غرب را هیچ بینگارد. او باید بپذیرد که غرب، اندیشه و تمدنی مبتنی بر چنین تفکری دارد و سیطره آن اندیشه بر اندیشه­هاست. اگر با رخوت با آن مواجه گردیم این سیطره روز افزون خواهد گشت. آیا تاکنون از خود پرسیده­ایم چرا سوال از نسبت غرب و اسلام در دوران هارون‌الرشید همچون اکنون پیش نیامد؟ به نظر آن دوران که با سقوط تمدن یونانی همزمان بود اولا در نظر مردم تمدن غالبی به نام غرب وجود نداشت و تنها به تمدن غرب همچون تمدن­های دیگر به دید تمدن سقوط یافته می­نگریستند و در ثانی مسلمین به خویشتن خویش در نظام مفهومی اسلامی خودآگاه بودند. از این روست که گذار بر غرب‌شناسی ما را به این خود آگاهی در اکنونی تاریخ خواهد رساند. با این تقریر آیا همچنان پرسش از نسبت اسلام و غرب ادامه دارد؟
۶- این نکات صرفا جهت ایجاد زمینه­های بیشتری برای تفکر می‌باشد.

نظر بگذارید