مقالات

خانه » اندیشه ای » ضرورت رهایی از علوم غربی در مسیر تمدن‌سازی – شماره ۷۳

ضرورت رهایی از علوم غربی در مسیر تمدن‌سازی – شماره ۷۳

73-15

غرب مدرن یک عهد تاریخی است که با ظهور رنسانس (از نیمه قرن ۱۴ تا نیمه قرن ۱۵) آغاز می‌شود و از نیمه قرن ۱۸ به بعد سیطره‌ی خود را بر تمام عالم گسترش می‌دهد و هویت دینی و معنوی سایر اقوام را با روح مدرنیته مسخ می‌کند و این‌چنین است که به خاطر مسخ‌شدگی و غرب‌زدگی سایر تمدن‌ها، تمدن غرب غالب بر جهان هستی می‌شود.
از لحاظ ساحت تفکری و عقلانیت، مدرنیته حاصل تطور در عقل جزئی است. عقل جزئی نوعی از عقلانیت است که منقطع از وحی و عالم ملکوت به تبیین جهان و پدیده‌ها می‌پردازد. عقل جزئی خود دارای مراتبی است، یکی عقل جزئی بنیاداندیش و دیگری عقل جزئی خود بنیاد. عقل بنیاداندیش همان عقل یونانی است که کیفی‌اندیش بود و با استدلال و سلوک عقلی به دنبال معرفت و شناخت حقیقت بود. ولی عقل خود بنیاد که در فلسفه دکارت مدون می‌شود انسان را به عنوان محور هستی معرفی می‌کند (سوژه) و هر آن‌چه غیر انسان است حتی خدا به عنوان «ابژه» مطرح می‌شود و همه چیز در نسبت با انسان معنا پیدا می‌کند.
عقل خود بنیاد به دلیل انقطاع از وحی، بر نفسانیت انسان بنا نهاده شده است و به دنبال استیلا و سیطره هرچه بیشتر بر طبیعت است؛ به همین دلیل است که نگاهی کمی‌اندیش دارد. این نوع عقلانیت است که به دنبال افزایش قدرت انسان در جهت تمطع هرچه بیشتر از جهان مادی است و اساسا توجهی به افزایش معرفت و کرامت انسانی ندارد. همین نوع عقلانیت است که به عنوان هسته مرکزی تمدن غرب موجب شکل‌گیری سایر ساحات تمدنی یعنی فرهنگ وتمدن (فناوری) آن شده است.
چیزی که در عالم الهی به انسان هویت بخشی می‌کند و مبدا و مقصد انسان را مشخص می‌کند و به زندگی او معنا می‌دهد، دین است. در تمدن غرب به علت سیطره عقلانیت خودبنیاد، دین معنایی در هویت‌دهی به بشر و زندگی او ندارد و چیزی که در این مسأله جایگزین دین شده است فلسفه تاریخ است.
در نگاه دینی و حقیقی عالم هستی مبدا انسان و هم مقصد او خداست (انا لله و انا الیه راجعون) و زندگی او نیز باید در همین جهت باشد. ولی در فلسفه‌های تاریخ مدرن این نوع نگاه فرامادی به تاریخ وجود ندارد. فلسفه تاریخ مدرن علاوه بر نقشی که در معنادهی به انسان دارد، به تجدد و مدرنیته و انسان مدرن نیز معنا می‌دهد و شان بالاتری برای انسان و تمدن مدرن نسبت به سایر تمدن‌ها قائل است و این ارزشمندی را از طریق ترسیم نگاه خطی پیشرفت تاریخ در فلسفه تاریخ تئوریزه می‌کنند.
این‌ها تاریخ را یک سیر خطی پیشرفت می‌دانند که مبدا آن را جهل مطلق و حیوانیت میمون‌مانند انسان می‌دانند و مقصد آن را اوج عقلانیت خودبنیاد صرف و غلبه کامل بر طبیعت و ساختن بهشتی زمینی که مرگ، بیماری و درد جسمی در آن معنا ندارد و بشر در رفاه مادی به سر می‌برد. طبق این نوع نگاه به تاریخ انسان بدوی مقهور طبیعت بود و دین نیز زاییده‌ی ترس او از طبیعت بود که هنگام ترس به دین و خدا پناه می‌برد. انسان به تدریج در ساخت ابزار و تکنولوژی در جهت غلبه بر طبیعت پیشرفت می‌کند و این پیشرفت در اوج خود به دوران مدرن می‌رسد و مدرنیته را پایان تاریخ می‌پندارد.
در مورد علوم غربی جدید و نسبتشان با این نوع نگاه به تاریخ باید گفت که علوم غرب اعم از علوم پایه و علوم انسانی زاییده‌ی همین نوع نگاه به تاریخ و در جهت رسیدن به اتوپیای این نوع نگاه است. به عنوان مثال نیوتون که قوانین فیزیک خود را بنا می‌نهد و قایل به خدای رخنه پوش می‌شود ناشی از نگاه مادی او و تفکر یهودی او (یدالله مغلوله) است. اگر داروین به دنبال نظریه تکامل می‌رود ناشی از همین نوع نگاه است که انسان را از جنس ماده صرف می‌داند که از میمونیّت به سمت انسان ابزارساز هوشمند امروز تکامل پیدا کرده است. طبق این نوع نگاه که در فلسفه تاریخ کنت نیز وجود دارد اوج پیشرفت و عقلانیت بشر در علوم حسی و پوزیتیویستی است که ظاهر می‌شود و همین علوم است که از علوم پایه وارد وارد علوم اجتماعی و انسانی می‌شود و نقش دین در مدیریت اجتماعی جامعه را بازی می‌کند.
حال باید به این سوال پاسخ دهیم چه شده است که تمدن غرب در طی ۵۰۰ سال این‌چنین بر جهان غالب شده است و بشر را مقهور در مقابل خود کرده است؟ در جواب باید گفت، کاری که در غرب اتفاق افتاد، این بوده است که غرب مبنای تمدنی خود را بر ضعف های بشری و نیازهای حیوانی و دنیاپرستی بنا نهاده است و در سه حوزه سیاست، فرهنگ و اقتصاد برای بشر بت‌تراشی از سنخ مدرن کرده است. در سیاست بت دموکراسی، در فرهنگ بت علم و در اقتصاد بت تکنولوژی. اگر از تعبیر بت برای بیان این سه حوزه استفاده می‌کنیم دلیلش این است که بشر امروز زندگی بدون این‌ها را مشکل و حتی محال می‌داند و در نظر بشر نبود این‌ها یعنی تعطیلی زندگی.
در چنین شرایطی که ایدئولوگ‌های غرب، مدرنیته را غایت و سرانجام تاریخ بشر می‌پندارند، انقلاب اسلامی ما با محوریت تفکر عقلانی اسلامی متکی بر وحی در نقطه مقابل تفکر غرب ظهور می‌کند. حرکت این انقلاب با یک انقلاب سیاسی در سال ۵۷ و همراه با آرمان ایجاد تمدن نوین اسلامی و سیطره عدالت اجتماعی مورد خواست انبیا و ائمه آغاز می‌شود و نظام سیاسی را بنا می‌نهد که نه با دموکراسی قابل جمع است و نه با توتالیتاریانیسم. نظام سیاسی که سرپرستی اجتماعی جامعه را به سمت تمدن نوین اسلامی و حکومت جهانی حضرت ولی عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف، یک فقیه و مدیر اسلام‌شناس برعهده دارد که رابطه مردم با او رابطه‌ی مرید و مولی است. و این‌چنین است که اولین بت بزرگ تمدن غرب شکسته می‌شود و پایه های تمدن غرب متزلزل می‌شود و افول تمدن غرب آغاز می‌گردد. اما برای ادامه‌ی مسیر حرکتمان باید بت‌های دیگر شکسته شود تا بشر تشنه‌ی تمدن نوین اسلامی گردد.
به دنبال موفقیت انقلاب سیاسی زمینه‌های فرهنگی برای اداره‌ی حرکت تکاملی انقلاب به وسیله‌ی علوم مبتنی بر مبانی الهی آغاز می‌شود. در مورد علوم موجود غربی و جایگاه آن در تمدن غرب و نسبت آن با تمدن اسلامی باید گفت اگر نگاه سیستمی به مقوله تمدن غرب داشته باشیم متوجه خواهیم شد که مدرنیته یک کل واحد است که در جهت‌دهی خاصی یعنی ولایت شیطان حرکت کرده است. اجزای موجود در این تمدن در پرتو کل آن است که معنا پیدا می‌کند و اصولا نمی‌توان جزیی از آن را جدا کرد و در تمدن دیگر که غایت و جهت‌دهی متفاوتی دارد به کار برد.
علوم غربی نیز جزیی از تمدن غرب است که جهت کاربردی آن در مسیر ولایت شیطان است. اگر چه معرفت موجود در بسیاری از علوم غربی انکشاف از واقع است اما باید گفت که کشف واقعیات چه کمالی برای ما دارد؟ کمال تنها تعبد در مقابل خداوند متعال است. از همین رو جهت‌داری علوم برای ما مهم تلقی می‌شود و از آن‌جایی که علوم غربی جهت شیطانی دارند، در تمدن اسلامی نمی‌توان از این علوم جهت سرپرستی و مدیریت جامعه به سمت تکامل در جهت ولایت الهی استفاده کرد.
در چندسال بعد از انقلاب سیاسی نیز شاهد این بودیم برای اداره‌ی جامعه به علم و فرهنگ غربی رجوع شد اما پس از مدتی چالش و تعارض آشکاری بین فرهنگ گذشته و آرمانهای انقلاب ظاهر شد و در این‌جاست که فلسفه‌ی سیاسی انقلاب مورد تردید واقع شد، در این شرایط است که ولی اجتماعی جامعه که وظیفه امامت و مدیریت تمدن‌سازی و تطور جامعه را عهده‌دار است با طرح مباحثی همچون تولید علم و یا نظام‌سازی اسلامی اراده‌های اجتماعی و نظام انگیزشی و گرایشات جامعه را به سمت تولید علوم کاربردی که قابلیت سرپرستی جامعه در جهت تکامل اجتماعی را داشته باشد، بر می‌انگیزد.
اگر قبل از این بحث انقلاب فرهنگی و شکستن بت علم غربی مطرح نبود علتش این بود که نیاز اجتماعی برای تولید این علوم وجود نداشت و این احساس وجود داشت که امکان اداره‌ی جامعه اسلامی به وسیله‌ی علوم غربی وجود دارد. پس در این مرحله‌ی انقلاب فرهنگی است که دغدغه‌ی اصلی ما باید رهایی از علوم ترجمه‌ای غربی و تولید علومی کاربردی باشد که توانایی جاری ساختن عینی دین را در ساحات مختلف تمدنی داشته باشد. به امید چنین روزی ان‌شاءالله.

نظر بگذارید