مقالات

خانه » اندیشه ای » تقابل علم و دین! – شماره ۷۴

تقابل علم و دین! – شماره ۷۴

1308735942_talagh-3

بررسی چیستی، چرایی و چگونگی «سکولار» شدن علم

ابتدا باید اشاره نماییم که اساسا علم تعارضی با دین ندارد تا از آن جدا شود و در واقع غربی‌ها به دلایل خاصی همچون انحراف در دین مسیحیت و نیز اشتباه در خلط برخی یافته‌های حدسی علمی با احکام دینی و مبنا قرار دادن آن به عنوان یک دیدگاه دینی و… موضوعی به نام تعارض علم و دین را مطرح کردند که به عنوان بخشی از فرایند سکولاریزاسیون در غرب قرار می‌گیرد.
اگر ما ادعا می‌کنیم که دین با علم تعارضی ندارد منظورمان عدم تعارض علم با اسلام است نه مسیحیت یا سایر ادیان تحریف شده. در تفکر اسلامی علم از دل دین می‌جوشد و تقابل دین و علم مربوطه به غرب و مشکل کلیسای قرون وسطی است. این‌که علم و دین با یکدیگر تعارض داشته و متضادند برای اولین بار به طور رسمی در مغرب زمین مطرح شده و شیوع پیدا کرده است. آری، تضاد نخست در مغرب زمین و در نتیجه برخورد نادرست ارباب کلیسا با علم به وجود آمد و موجب بروز یک جنگ تمام عیار میان علم ودین شد. اولاً دین عیسی و موسی علی نبیّنا و آله و علیهما السلام همانند دین حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله پیرو دین فطری ابراهیم خلیل علیه‌السلام هستند بنابراین قاعدتاً نمی‌تواند مخالف علم باشند.
پیشرفت‌های علمی و کشفیات دانشمندان اولین زمینه‌های برخورد کلیسا و علم را فراهم کرد. کُپرنیک نظریه‌ی زمین‌مداری کهن را به صورت خورشیدمداری ارائه کرد، صد سال بعد گالیله هم نظریه‌ی خورشید مرکزی را پذیرفت. این نظریه به یک مجادله جنجال برانگیز بین علم و دستگاه دینی مسیحیت منجر شد. سرانجام گالیله آن را نظریه‌ی علمی مهم قلمداد کرد، اگر چه با انجام دادن چنین کاری به دست محکمه تفتیش عقاید به زندان افتاد. پاپ در دفاع از نظریه‌ی قرون وسطایی، محکمه‌ی تفتیش عقاید گالیله را برای قبول نظریه خورشید مرکزی به بدعت محکوم کرد.
تردید نمی‌توان داشت که احکام دادگاه‌های تفتیش عقاید احکامی جاهلانه و به دور از تدبیر، علیه کسانی بود که نسبت به اعتقادات دین مسیح دیدگاه مخالف داشتند و این دادگاه در واقع زمانی در عصر جامعه دینی اروپا به وجود آمد که می‌توان آن را پایان عصر ایمان نامید. کلیسا که خود را در برابر طبقه‌ی جدید خردگرا و طالب آزادی نفسانی و تساهل و تسامح و مخالف دین می‌دید چاره را در مشتعل کردن بی ایمانان و مخالفان در هیمه‌های آتش پنداشت. چاره‌ای که در واقع میراث رومیان مشرک محسوب می‌شد. این چاره نه تنها نتوانست تفکر جدید را مانع شود بلکه خود سدی در برابر بسط تفکر دینی گردید.
نیوتون توانست از تلاش‌های گالیله، کپلر و دیگران سود جوید و طرح فیزیک جامعی را منتشر کرد. دیگر دستاورد عمده‌ی نیوتن قانون جاذبه بود. با این قانون، نیوتن توانست صحت تقریبی قوانین حرکت نجومی کپلر و قانون سقوط آزاد گالیله را تبیین کند.
اما توفیق اندیشه‌های نیوتون در توضیح رفتار سیستم‌های فیزیکی تکیه بر عقل بشر را بیش‌تر کرد، به طوری که بسیاری از دانشمندان به توانایی عقل انسانی اطمینان بیش از حد پیدا نمودند و علم را خودکفا تلقی کردند.
خرد گرایان می‌پنداشتند در جهانی که قانون‌های طبیعی کشف شده از سوی کپلر، گالیله و نیوتن بر آن حکومت می‌کند نیاز چندانی به مداخله‌ی خاص خداوند نیست. جهان را قانون‌های خاصی است که پیروی از آن‌ها ماشین‌وار عمل می‌کند. خدا بیرون از عالم است و در لحظه آفرینش به عنوان آفریدگار مقدر کرده است که عالم چگونه بگردد. دین در نظر خردگرایان قاعده‌های معمولی اخلاق عملی را در بر می‌گرفت. آرای خاصی از مسیحیت و نیز از سایر ادیان را «خرافات» می‌شمردند.
یکی دیگر از جریاناتی که به صورت علمی ظاهر شد ولی تأثیر فلسفی عمیق گذاشت ظهور داروینیسم در نیمه قرن نوزدهم بود. ظهور داروینیسم بیشتر روی الهیات تأثیر گذاشت.
داروین نظریه‌ی تکامل انواع را ارائه کرد. او در سال ۱۸۷۱ رابطه‌ی انسان با دگرگونی جانوران را ارائه داد و به این نتیجه رسید که میمون‌ها از درختان پایین آمدند و به مرور زمان بر اساس دو قانون استفاده و عدم استفاده و تنازع بقا به انسان تبدیل شده‌اند. اثبات این نظریه فقط از طریق فسیل‌ها صورت می‌گرفت. این نظریه بسیاری از باورهای دینی مثل این‌که اولین انسان حضرت آدم علی نبیّنا و آله و علیه‌السلام بود و توسط خداوند خلق شده را زیر سؤال برد. بسیاری از کشیشان و کلیسا با این نظریه به مخالفت‌های جدی پرداختند، هر چند خود داروین مدعی بود که تعارضی بین نظریه‌ی خود و وجود خداوند نمی‌بیند و خداوند با سیر این مراحل انسان را خلق کرده است.
در قرن نوزدهم فیزیک به کمال خود رسید و با ظهور داروینیسم بعضی بر این شدند که انتخاب طبیعی می‌تواند خود به نظم منتهی شود، بدون آن که ناظمی در کار باشد. همزمان با این جریانات، فلسفه ضد متافیزیکی آگوست کنت نیز در عرصه ظاهر شد. مجموعه‌ی این عوامل به علاوه‌ی توفیق علم در صحنه‌ی عمل باعث شد که علم خود نوعی دین شود. غلبه‌ی علم زدگی (Scientism) این اندیشه را حاکم کرد که علم قادر است هر شیء یا حادثه یا ساختار را بر حسب قوانین با اجزا توضیح دهد و نیازی به دخالت خداوند نیست.
توفیق اعجاب‌انگیز علم، چشم همه را خیره کرده بود؛ به طوری که گفتند وقتی با علم تجربی می‌توان همه مسائل بشر را حل کرد چه نیازی به دین هست؟ گفتند که همه چیز را باید با پیمانه‌ی علم تجربی سنجید و روش این علوم را به سایر حوزه‌ها تعمیم داد از جمله به علوم انسانی، علوم اجتماعی و… و نیز گفتند که این تنها روش ثمربخش در تعقیب دانش است.
در ادامه لازم است اشاره شود که آن‌چه غالباً موجب غفلت از فهم شریعت و دیانت عصر روشنایی می‌شود و به تعبیر الهی می‌گردد همان دئیسم Deism یا تأله عقلی غالب بر افکار منورالفکران و فلاسفه‌ی این عصر است. بدین معنی که متفکران این عصر با یک مبارزه تاریخی طی سه قرن با تأله نقلی (الهیات آسمانی و شریعت) و بالتبع خدای دینی و نبوت و مبدأ و معاد انجیلی را انکار کردند و به نام فطرت عقلی و صریح عقل و تعقل و مبارزه با جهل و اوهام و خرافات و تقلید و تعصب و بالجمله به مبارزه با آن‌چه به تعبیر تاریک‌اندیشی قرون وسطی یاد شده برخاستند و طریقتی جدید بنیاد نهادند که در آن الهام و وحی و نبوت و معاد معنا ندارد.
با آمدن آگوست کنت علم‌زدگی اوج گرفت. از دید او هرچه به وسیله حواس قابل درک نباشد، غیر علمی و کوشش برای فهم نا معقول است. او آن‌هایی را که دنبال کشف علل بودند، با برچسب بت‌پرستی محکوم کرد. در نظر وی شناخت علمی مبتنی بر مشاهده و آزمایش، تنها شناخت معتبر است.
متأسفانه هنوز هم مقاومت در برابر دین را در محیط‌های غربی می‌بینیم. اندیشه‌های ضد دینی امروزه در میان دانشمندان غربی به وضوح دیده می‌شود تا آن‌جا که امروز قرار دادن کرسی درس برای الهیات در دانشگاه‌ها تقبیح می‌شود.
حاصل این‌که مجموعه عواملی دست به دست هم داد تا تفکر اشتباه جدایی حوزه دین از علم شکل گرفت و بعضی از افراد با قیاسی نادرست در پی تعمیم‌دادن اشتباهات کلیسا به اسلام هستند و می‌کوشند اسلام را عامل عقب افتادگی مسلمانان نشان دهند

یک جواب برای “تقابل علم و دین! – شماره ۷۴”

  1. Exrtmeely helpful article, please write more.

    Thumb up 0 Thumb down 0

    [پاسخ]

نظر بگذارید