مقالات

خانه » اندیشه ای » دانشگاه‌های ما باید به چه چیزی بیندیشند؟ – شماره ۷۴

دانشگاه‌های ما باید به چه چیزی بیندیشند؟ – شماره ۷۴

tqbik64x

مسأله‌شناسی انقلاب اسلامی:

بخش اول:
حکومت‌ها وقتی در یک کشور به اداره حکومت می‌پردازند در ساده‌ترین حالت چهار اتفاق حتما
خواهد افتاد:
۱٫ یک سری مسائل و مشکلاتی برای آن‌ها ایجاد خواهد شد.
۲٫ در خصوص این مسائل تصمیم‌گیری‌هایی صورت خواهد گرفت.
۳٫ تصمیم‌های گرفته شده اجرا خواهد شد.
۴٫ تصمیم‌های اجرا شده مورد قضاوت دیگران قرار خواهد گرفت چه قضاوت علمی و چه غیر علمی.
حال اگر کسی بتواند و اگر سیستمی بتواند به نحوی مشخص کند که حکومت‌ها و مسئولان حکومت به چه چیزی فکر کنند -دقت کنید کاری نداریم که کاری انجام می‌دهند یا نه، یا این که کارشان را خوب انجام می‌دهند یا نه – یک عرصه ای طرح می‌شود با عنوان نظریه های معروف به
حکومت‌ها و دولت‌ها به چه فکر می‌کنند و چگونه این مساله برایشان ایجاد می‌شود؟ دستورگذاری به عبارتی نقطه‌ی شروع مساله و مشکلات اجتماعی است.

بخش دوم:
واقعیت این است که مجموعه‌های بزرگی در دنیا روی همین امر سرمایه گذاری می‌کنند.
یک عالم خوب هنرش این است که به مخاطبین خود بگوید در این عرصه فوق‌العاده پیچیده اجتماعی به چه چیزی فکر کنید مثلا مارکس هنرش این بود که گفت همه مشکلات شما در ابزار تولید خوابیده است ابزار تولید را درست کنید بقیه مشکلات اجتماعی حل می‌شود یعنی مساله ابزار تولید است.
نظریه‌ها و مدل‌های توسعه که در دنیا ایجاد می‌شود هدف اصلیشان این است که به شما بگویند که مساله‌ی شما چه باشد. البته به شما نمی‌گوید که شما باید این مساله را انتخاب کنید. نه، همین طور که می‌روید آن مساله را مطالعه می‌کنید شما قانع می‌شوید که بله مساله‌ی اصلی جامعه این است.
یک مدیر کنونی، شاخص‌هاست که به او می‌گویند مساله‌اش چیست، به چه فکر کند، برای چه برنامه‌ریزی کند و بعد اجرا بکند و بعد مورد ارزشیابی قرار گیرد.
اگر شما بخواهید دنیا را اداره کنید لازم نیست خیلی زحمت‌های سنگین بکشید و این قدر با همه جر و بحث کنید. بلکه کافی است که مدیریت کنید که نخبگان جهان به چه چیزهایی فکر کنند و احتمال موفقیت فوق العاده زیاد، بالا می‌رود و این دقیقا اتفاقی است که در دنیا در حال رخ دادن است. سخن شما این بود که در انقلاب اسلامی، مسائل ما چیست؟ اولین مساله ما این است که ما در قبال مسائلی که داریم به آن فکر می‌کنیم مدیریت می‌شویم و کنترل می‌شویم اگر بخواهیم به مسائل انقلاب اسلامی برسیم ابتدا باید خودمان آگاهانه بفهمیم که چه اندازه داریم مدیریت می‌شویم. در سطح دانشجویان، هر کدام از ما، آیا واقعا یک دغدغه و مساله -که ارزش دارد عمرمان را در جهت آن صرف کنیم- داریم یا نداریم. خودتان بهتر می‌دانید که اغلب ما نداریم. به همین علت است که به هنگام پژوهش یا پایان‌نامه موضوع نداریم. پس یا مساله داریم و یا نداریم که اگر نداریم اغلب ما در دام تقلید می‌افتیم. دانشجوی سال ما قبل آخر هم هنگامی که دانشکده از او درخواست موضوع برای پایان‌نامه می‌کند، تازه به فکر می‌افتد. آن زمان هنگامه‌ای است که فرآیند تقلید شروع خواهد شد. و او تقلید خواهد کرد. البته خیلی کلاسش بالاست چرا که یک مساله‌ی روز بین‌المللی را مورد مطالعه قرار خواهد داد. ما در مجموعه‌های دانشجویی‌مان رفته‌ایم به سمتی که مساله‌محور باشیم، – منظور مسائل کلان کشور است- مثلا به عدالت بپردازیم، مثلا به سازندگی بپردازیم، مثلا به مسائل سیاسی بپردازیم. این‌جا هم آسیب هایی روی داده است.
مقام معظم رهبری در تاریخ ۱۴ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۷ در دیدار با اساتید و دانشجویان دانشگاه‌های شیراز جمله‌ای دارند که با بحث‌های مطرح شده رابطه دارد. ایشان می‌فرمایند: دنبال این نباشیم که محیط دانشجوئی، محیط تصمیم‌گیری برای اقدام باشد؛ این نه به نفع دانشجوست، نه به نفع آن اقدام. دنبال این باشیم که محیط دانشجوئی تصمیم‌سازی کند؛ یعنی گفتمان‌سازی کنید. این جمله خیلی مهم است که با توجه به آن به خوبی دریافته که در چهار مرحله مذکور در ابتدای سخن، تشخیص مساله و طراحی راه حل‌های ممکن برای حل آن مساله بسیار بسیار مهم‌تر از اجرا و ارزشیابی آن تصمیمات است البته ارزشیابی هم خیلی وقت‌ها نیاز به فرآیند تبیین مساله دارد.
اگر مساله ما مهم باشد مجموعه‌های دانشجویی وارد فضای سیاسی خواهند شد چه بخواهند چه نخواهند. بنابراین مورد سوء استفاده قرار خواهند گرفت به این جمله دوباره توجه کنید: تصمیم‌گیری برای اقدام. ما چه نیازی هست وارد آن عرصه شویم؟ نمی‌گویم آن عرصه لازم نیست ولی آن عرصه ضررش بیشتر از نفعش است یک عرصه‌ای باز می‌ماند بسیار بزرگ و آن مساله‌ی دستور کارهاست. این که مدیران مابه چه چیزی فکر کنند. می‌دانید ما چقدر مشکل داریم که اصلا حتی طرح هم نمی‌شود. منظورم این نیست که مساله‌ی روز دنیا مساله‌ی نادرستی است شاید درست باشد.

بخش سوم:
راهکار اول خودآگاهی است؛ در مورد کاری که می‌کنیم فکر کنیم. در مورد پژوهشی که انجام می‌دهیم فکر کنیم. در مورد این که آیا مساله داریم یا نداریم فکر کنیم. در مورد این که آیا سردرگم هستیم یا نیستیم فکر کنیم. بعد آهسته آهسته فضا بهتر خواهد شد.
معیار این که یک مساله، واقعا مساله ما باشد چیست؟ من اعتقاد دارم تا ما خودآگاهی لازم را در مورد این که مساله‌های ما چیست پیدا نکردیم هنوز نمی‌توانیم جواب این سوال را بدهیم. ولی یک چیز می‌توان گفت و این‌که این‌جا اسلام خیلی می‌تواند به ما کمک کند. در حقیقت مسائل واقعی را از مسائل صوری، از مسائل کاذب خیلی خوب می‌تواند به مانشان دهد. خیلی وقت‌ها مساله‌ی ما مساله‌های کاذب است. توجه داشتیه باشید اگر مساله کاذب بود راه حل و اجرا هم کاذب خواهد بود. یعنی تا ثریا می‌رود دیوار کج!
ما باید به موضوع حال بپردازیم و آن ناخودآگاهی و ناهوشیاری ما در خصوص این است که مساله ما چیست؟ بعضی اوقات مساله‌ای نداریم که هیچ، اما گاهی یک مسائلی را داریم که در مورد آن تحقیق می‌کنیم، پژوهش می‌کنیم، کار می‌کنیم، اجرا می‌کنیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم. این مساله ما از کجا آمده است و چرا آمده است؟ وقتی این را فهمیدیم آهسته آهسته به این دغدغه دچار خواهیم شد که آیا واقعا این مساله مساله‌ی درستی است؟ و اتفاق جالبی خواهد افتاد. آن جا، اولِ تفکر جالبی است که خلاقیت‌های بزرگی را شکل خواهد داد. حتی به من اجازه دهید که بگویم آن‌جاست که علوم انسانی و علوم اجتماعی جدیدی شکل خواهد گرفت چون صورت بندی مسائل تغییر خواهد کرد و وقتی صورت بندی مسائل تغییر کند راه حل‌ها مطمئنا تغییرخواهد کرد.
البته انسانی که می‌خواهد به خود آگاهی برسد حتما در این زمینه مطالعه زیادی هم می‌کند. خود را با مساله مواجه می‌کند. سعی می‌کند با مساله درگیر شود. مدرنیسم عبارت است از سبغه‌ی مشترک فکری مجموعه راه حل‌هایی که عالمان آن عرصه و آن پارادایم جهت حل مشکلات زمان خودشان مطرح کردند. پست‌مدرن‌ها می‌گویند که مدرنیست‌ها نتوانسته‌اند آن مشکلات را درست حل کنند یا عده‌ای معتقدند که اصلا آن مشکلات را درست نشناخته‌اند. این از مواردی است که ما باید در مورد آن فکر کنیم که آیا ما خودمان را درگیر راه حل‌های آن‌ها کرده‌ایم یا درگیر مشکلات ایشان؟
اگر من درگیر مدرنیسم، پست مدرنیسم بشوم – نمی‌گویم این مهم نیست- یک مقدار به اشتباه رفته‌ام این‌ها هر دو در پی حل آن مشکل جامعه‌ی خودشان رفته‌اند. مدرنیسم‌ها یک راه حل داده‌اند و پست مدرن‌ها راه حل دیگری. آن وقت من و شما به درد، کاری نداریم بلکه در مورد دو نسخه‌ی دو پزشک – البته اگر واقعا پزشک باشند- دعوا می‌کنیم. اول باید به آن درد بپردازیم. شاید اصلا ما آن درد را قبول نداشته باشیم و نظر سومی بگوییم. اگر درست برویم جستجو کنیم خواهیم فهمید که بسیاری از اوقات سوال یا مساله‌ای که ایشان در پی جواب آن بوده‌اند درست نبوده یا درست طرح نشده یا از منظر دینی آن مساله به گونه‌ای دیگر صورت‌بندی خواهد شد. شما دیگر اصلا درگیر مدرنیسم و پست مدرنیسم نخواهید شد.
اگر آن عالمی که دارد به مساله‌ای فکر می‌کند آن مساله را بتواند از کلیت آن تا واقعیت و کف اجتماع، پی‌گیری کند به عبارتی خوب بفهمد که مثلا این ۴۰ مشکل در حقیقت ناشی از این ۴ تاست و این ۴ تا ناشی از این ۲ تا و این ۲ تا ناشی از این یک مشکل است مساله قابل تامل است و به نظر من آن عالم اجتماعی درست دارد به آن مساله فکر می‌کند. اما اگر تصادفی یک مساله کلی دستش آمده است به نظر من دو اتفاق ممکن است بیفتد:
۱- ممکن است در بازی افتاده باشد در حالی که خودش حواسش نیست؛ اصولا علوم  -توحیدی وغیر توحیدی- قابلیت بازی کردن زیاد دارد.
۲- ممکن است چیزی را حل کند که اصلا واقعیت ندارد. چون آن را درست نمی‌شناسد. بسیاری موارد در کشورمان در مورد عدالت می‌بینیم که در مواردی دعوا می‌شود و به اصطلاح نظریه‌پردازی می‌شود که واقعی نیست و اتفاقا مقام معظم رهبری تذکر داده‌اند. ما حدود ۲۰ سال در مورد معنای فرهنگ بحث کردیم و به جایی نرسیدیم. این‌ها مساله نیست اگر حواسمان باشد. اگر واقعا آن مساله را از واقعیت اجتماع از کف اجتماع دریافته باشیم و جامعه را خوب لمس کرده باشیم با واقعیت اجتماعی مواجه شده باشیم، این مسائل به ظاهر موهوم را برای خودمان بزرگ نمی‌کنیم. البته منظورم این نیست که همه‌ی مسائل عمده‌ی بنیادین موهوم هستند اما می‌خواهم بگویم که اگر مسیر را درست نرویم احتمال این که مسائل موهوم در ذهن ما شکل بگیرد زیاد است.
ما باید فرآیند شکل‌گیری مسائل برای خودمان را هم مدیریت کنیم. یعنی آگاهانه آن را رصد کنیم. بفهمیم داریم چه کار می‌کنیم اگر می‌خواهیم مساله‌ی درستی داشته باشیم. هر روز خودمان را نقد کنیم که واقعا داریم در مورد چه مساله‌ای فکر می‌کنیم. آیا مساله واقعی هست؟ آیا این مساله مساله‌ی درستی هست؟ مثلا می‌گوییم بانک مساله ماست. وقتی منِ دانشجو می‌گویم بانک مساله من است، در واقع نسخه غربی را مساله‌ی خودم قرار داده‌ام. اصلا چرا داری در مورد نسخه فکر می‌کنی؟ تو باید در مورد درد فکر می‌کردی. من به این موارد می‌گویم «تفکر در مورد راه حل» به جای «تفکر در مورد مساله».
این کار باید کارگاهی صورت بگیرد در حقیقت باید مسائلی طرح شود و دید که آیا واقعا این‌ها مساله است و البته افرادی در این خصوص مطالعه کنند نه این که فارغ البال بگوییم این‌ها مساله نیست.

نظر بگذارید