مقالات

خانه » اندیشه ای » از آسمان تا زمین – شماره ۷۴

از آسمان تا زمین – شماره ۷۴

lgrlnorm

بررسی بسترهای به وجود آمدن «اومانیسم» و پیامدهای آن:

پیش‌نوشت: متن پیش رو خلاصه‌ی درس­گفتاری درباره­ی تحلیل و بررسی بستر پیدایش مفهوم اومانیسم از سلسله کلاس‌های سطح سه سیزدهمین دوره­ی آموزشی- تربیتی «والعصر» می­باشد که در تیرماه سال ۱۳۹۰ برگزار شده است.

 تحلیل و بررسی بستر پیدایش مفهوم «اومانیسم»
پس از قرون وسطی، انسان وارد عالم جدیدی می­شود که به طور کلی متفاوت با گذشته است. این حادثه با رنسانس آغاز می­شود که نه تنها وضع زندگی مردم اروپای آن دوره را به طور کلی و بنیادی تغییر می­دهد بلکه به تدریج، سبکی از زندگی را می­آفریند که امروزه در همه جای جهان مشاهده می­شود. مشخصه­ی اصلی و کلیدی این عالَم جدید، انسان است. آن‌چه رنسانس را از دوره­های پیشین متمایز می­کند این است که انسان به عنوان مرکز هستی، مرکز توجه، مرکز قدرت و هم­چنین مرکز ارزش تلقی می­شود. این مفهومی است که اومانیسم نامیده می­شود. اومانیسم، روحی است که در قالب­های گوناگون تمدنی، در قالب صنعت و اقتصاد، در قالب علم و حقوق، در قالب هنر، فلسفه و سایر مظاهر تمدنیِ بشر امروز، ظهور و بروز کرده است.
باید مطلب را این‌گونه شروع کرد که تاریخ تمدن مغرب زمین به سه دوره تقسیم شده است: دوره­ی یونانی ـ رومی، قرون وسطی و عصر جدید. هفتصد سال پیش از میلاد را قرون کهن یا یونانی ـ رومی نامیده­اند. قرون وسطی را از آن جهت که بین عصر کهن یونانی و عصر جدیدِ پس از رنسانس قرار گرفته است، «قرون وسطی» نامیدند. قرون وسطی تقریباً چهارده قرن به طول انجامید. از ویژگی­های اصلی و خاص این دوران، نظامِ زندگی فئودالی، نظام سیاسیِ پادشاهی و نظام دینی مسیحی است که بر اساس سنت­های کلیسایی اداره می­شد. در پایان قرون وسطی اتفاق­هایی در اروپا ­افتاد که منجر به تغییر و تحول فرهنگی، فلسفی، اجتماعی و هنری ­شد که به آن دوره «رنسانس» گفته می­شود.
نقطه­ ی عزیمت اروپایی­ها به دوره رنسانس، رجوع آن‌ها به آثار اندیشه­ای یونان باستان و فرهنگ رومی بود. از طرفی تحولاتی در حوزه­ی طبیعت­شناسی به وجود آمده بود که با نگاهِ کلیسا هم­سویی و سازگاری نداشت. این تعارض­های موجود بین طبقه­ی نخبگان و کلیسا زمینه­ی بروز نارضایتیِ بیشتر اجتماع را فراهم آورد و نهایت امر منجر به رنسانس شد. رنسانس در واقع یک نوع تغییر در نگرش و جهان‌بینی بوده است که این روح تمدنی در همه­ی ساحات خودش را نشان می­دهد. رنسانس با ظهور خود انفلاب و دستاوردهایی را به همراه داشت که به طور مختصر به هر یک می­پردازیم:

۱٫ انقلاب علمی:
انقلاب علمی، مثل انقلاب­های کهن، معتقد است وقتی یک پارادایم عوض می­شود و بعد تحقیقات تازه­ای صورت می‌گیرد، جهان­بینی جدیدی طرح می­شود که می­توانیم بگوئیم یک انقلاب علمی رخ داده است. در واقع شاخص انقلاب‌های علمی، تغییر پارادایم­های بزرگ است.

 ۲٫ انقلاب صنعتی:
کلیسا معتقد بود نظام عالَم بهترین نظام است که خدا آفریده و هرگونه دست­کاری در آن ممنوع می­باشد اما در زمان رنسانس نوع نگاه به عالم تغییر می‌کند و می­گوید که ما می­توانیم خلاق باشیم و اجازه داریم طبیعتی که خداوند آفریده است را مورد دخل و تصرف قرار دهیم.

 ۳٫ انقلاب مذهبی:
مهم‌تر از دو انقلابِ یاد شده، انقلاب مذهبی یا پروتست دینی است. اصلاح­گر دینی به نام «مارتین لوتر» نسبت به عملکرد کلیسا معترض شد. وی معتقد بود کلیسای واتیکان مشروعیت ندارد، اعتراف مشروعیت ندارد، خرید و فروش زمین به ازای بهشت، مشروعیت ندارد و این‌ها برخلاف دین مسیح است.

 ۴٫ انقلاب سیاسی:
در این مقطع، اندیشه­های جدیدی در حال شکل­گیری بود که ریشه در نظام دموکراسی یونانِ باستان و اندیشه­های ارسطو و افلاطون داشت. فیلسوفان سیاسیِ تازه­ای مانند «توماس­هابز» و «ماکیاولی بنیتر» ظهور کردند. «ماکیاولی» و «روسو» عقیده­های تازه­ای مانند اداره­ی اجتماع طرح کردند. روسو معتقد بود مشروعیتِ حکومت­ها ناشی از آسمان نیست بلکه خداوند حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش را به دست خود، مقدر کرده و این حق به کسی واگذار نشده است. انسان­ها با هم قرارداد می­کنند و حاکم جدید به وجود می­آید که او باید پاسخ‌گوی مردم باشد.این عقاید، کم­کم به دست‌مایه­های اومانیسم تبدیل شدند.

 ۵٫ انقلاب اقتصادی:
انقلاب اقتصادی به این صورت شکل گرفت که طبقه­ی جدیدی به نام «طبقه­ی بورژوا» در اروپای آن­ روز به وجود آمد که مستقل از کشاورزی مولد ثروت بودند و به این واسطه خود را از سلطه پادشاهی و کلیسا نجات دادند.

 ۶٫ انقلاب هنری:
انقلاب دیگر، انقلاب هنری است که گهواره­ی اومانیسم است. هنرِ پیش از رنسانس، هنر کلاسیک بود که مذهبی هم بود. در این سبک هنری، موضوعات مذهبی، شایسته­­ی پرداختنِ هنری هستند در واقع هنر، وسیله­ی بیان امور قدسی شد. اما در قرون وسطی و عصر کلاسیک در رنسانس، نوعی جابه­جایی در مفهوم هنر به وجود آمد و از این‌جا به بعد خود ضمیر انسان، «بِما هُوَ انسان» قطع نظر از تعلق او به آسمان، مورد توجه هنرمند قرار می­گیرد. می­توان این‌طور نتیجه­گیری کرد که از این پس، انسان موضوع توجه ما است نه آسمان، نه متون مذهبی، نه فرشتگان و فرستادگان خداوند.
بحثی به نام «روح تمدنی» وجود دارد به این بیان که وقتی روح تمدنی به یک موضوعی توجه می­کند، مانند جریان سیالی است که همه جا را پر می­کند. فلسفه، هنر و صنعت تحت تأثیر قرار می­گیرد. چنان‌چه از موضع بیرونی به آن نگاه ­کنیم، نوعی هم­زمانی در آن می­بینیم. هنرمند، آثار خود را طور دیگری مطرح می­کند؛ متفکر، کتاب را به شکل دیگری می­نویسد؛ سیاست­مدار، شعار تازه­ای مطرح می­کند. همه­ی اینها با هم تفاوت­هایی دارند. وجدان جمعی یک دغدغه­ای جدید پیدا می­کند. همه­ی این رخداد­ها از علت طولی دیگری نشأت گرفته­اند ولی در حوزه­ی هنر، این ظهور و بروز آشکارتر است. طبیعی است وقتی یک هنرمند نظری می­دهد، فیلسوف توجهی به موضوع ندارد بلکه نسبت به موضوع هشیار ­شده و تحقیق فلسفی می­کند.

 هنرمندان، طلایه­داران اومانیسم
فیلسوفانِ قبل از سقراط، مأموریتِ فلسفه را جهان­شناسی می­دانستند. اما سقراط رسالت فلسفه را تغییر داد و مأموریت اصلیِ فلسفه­ی خود انسان را «خود شناسی» مطرح کرد. پس از وی فیلسوفان دیگر نیز به این موضوع توجه کردند. در قرون وسطی، این موضوع مطرود و با آن مبارزه شد اما در عصر رنسانس، مجدداً مورد توجه و بررسی قرار گرفت. هنرمندان، زودتر از سایر اقشار جامعه موضوع انسان­گرایی را مورد تأمل قرار دادند.
از ثمره­های مهم رنسانس، می­توان به تغییر چندین رویکرد بشریت اشاره کرد که به وسیله­ی این شاخص­ها، دوران رنسانس، از دوره­ی پیش از آن، کاملاً متمایز می­شود. اولین وجه امتیاز رنسانس از گذشته، «خِردگرایی» و« عقل­­گرایی» است که اصطلاحاً به آن «Rationalism» می­­گویند. به این معنا که عقل بشر، آن هم بشرِ خود­بنیادِ منقطع از آسمان، می‌تواند منبعی برای معرفت باشد. این مفهوم در دوران قبل از رنسانس اصلاً مطرح نبود. این تعبیر «کِنِر» بود که می­گفت: «معرفت حقیقی، تنها از راه آسمان و از طریق آموزه­های مسیح و با رسالت کلیسا به دست می­آید؛ ما فقط از معبر کلیسا، می­توانیم به معرفت واقعی دست یابیم و لاغیر.» اما از رنسانس به بعد گفته می­شد که خرد انسانی، منبعی برای رسیدن به معرفت است و می­توان از طریق عقل، هر چیزی را مورد نقادی قرار داد.
دومین شاخص و وجه تمایز دوره­ی رنسانس از دوران قبل، «علم­گرایی» می­باشد. همان مفهومی که بعدها آرام­ آرام تبدیل به «سکولاریزم» شد. این معنا به ویژه در علوم تجربی، که با روش استقراء و مشاهده­ی مستقیم و نیز با آزمایش تسهیل می­شود.
متفکران بر این باورند که باید به آزادی به عنوان ارزشی بنیادی توجه داشت. متفکران عصر رنسانس، اعتقاد داشتند که ارزش آزادی از دیگر ارزش­های اخلاقی بالاتر حتی از عدالت نیز بالاتر است. اساساً عدالت، جز در فضای آزادانه به وجود نمی­آید. برخی از متفکران معتقد بودند که آزادی ارزشی آلی و ابزاری است. برخی نیز معتقد بودند آزادی ارزش ذاتی دارد. در نتیجه در عصر رنسانس معتقد بودند که گوهر وجود انسان، خودِ آزادی است و آزادی بر همه­ی ارزش­های دیگر مقدم است و آزادی خواهی سومین شاخصه رنسانس بود.
از وجوه تمایز دیگر، حق­گرایی در برابر تکلیف­گرایی است. در قرون وسطی انسان مکلف به انجام تکالیفی اعم از تکالیف دینی، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی می­باشد. اما آیا از حقی هم برخوردار است؟ پارادایم­ها اصلاً به این موضوع توجه نمی­کردند. اما از رنسانس به بعد، برقراری یک موازنه بین حق و تکلیفِ تابع مطرح شد.

 انسانگرایی، روح مشترک در وجوه رنسانس
آن‌چه رنسانس را از قبل از خود متمایز می­کند این است که انسان به عنوان مرکز هستی، مرکز توجه، مرکز قدرت و نیز به عنوان مرکز ارزش تلقی می­شود. این مفهومی است که بعدها «اومانیسم» نامیده شد. در واقع اومانیسم، به بخش خاکیِ بدن انسان اشاره دارد. انسان از آن جهت که در طبیعت است، نه از آن جهت که متصل به آسمان است مطرح می­شود. این روح، در همه­ی وجوه دیگر رنسانس، از جمله در فردگرایی موجود است. از انسان آغاز کردن، روح رنسانس محسوب می­شود. رنسانس و اومانیسم در مفهوم، جدایی ناپذیرند. از رنسانس به بعد، روح بزرگی در تمدن مغرب­زمین متجلی می‌شود که در همه­ی ساحت­ها ظهور و بروز دارد. در ساحت سیاست، اقتصاد، صنعت، فلسفه، هنر و … .
ما دو دنیا داریم؛ دنیای درونی، و دنیای بیرونی. احساسات، عواطف، آرزوها، تمنیات و آرمان­های ما دنیای درونی ما را می­سازند. یک دنیا نیز در خارج از وجود ما هست که پر از مشکلات و نابسامانی­ است. این دو دنیا اغلب با هم هماهنگی ندارند. بشر در طول تاریخ تلاش کرده با روش­های مختلفی از جمله اسطوره، فلسفه، دین و عرفان بین این دو دنیا هماهنگی و توافق برقرار کند. اما مسئله­ی دیگری وجود دارد که برعکس عمل می­کند و آن علوم تجربی است که برای سازگار کردن دنیای درونی و دنیای بیرونیِ انسان تولید شده است. کارکرد علوم تجربی این است که دنیای بیرونی را به نفع دنیای درونی تغییر می­دهد.
یکی دیگر از چیزهایی که این دو دنیا را با هم هماهنگ می­کند هنر است. کارکرد هنر، ایجاد سازگاری بین دو دنیا است. اما هنر کمی متفاوت است. هنر، نه مانند فلسفه واقع­نگر است، نه مانند علم به تغییر و تصرف امور عینی می­پردازد و نه مانند اسطوره، خام و کودکانه است. هنر تلاش می­کند که ایده­های درونی بشر را بر عالم خارج فرا بیفکند. هنر مدرن که از رنسانس نشأت گرفته و جنبه­ی اومانیستی دارد به شدت تلاش می­کند که عالم بیرونی را انسانی جلوه داده، چالش­ها و تعارض­های انسان و دنیای بیرون را به شکل اغراق شده بیان ­کند. انسان مدرن رنسانس برای خود در عالم، نقشِ آفرینش­گری قائل است نه نقش عبودیت. انسان مدرن می­خواهد چهارچوب و نظام موجود را برهم زده، نظم دیگری بیافریند. علاوه بر این، اطمینانی هم نسبت به آن‌چه می­آفریند ندارد که آیا موجب رستگاری بشر خواهد شد یا خیر. این امر در هنر ظهور و بروز می­کند

نتیجه­ گیری
اومانیسم، روحی است که در قالب­های گوناگون تمدنی اعم از صنعت و اقتصاد، در قالب علم، حقوق، هنر، فلسفه و سایر مظاهر تمدنیِ بشر امروز به ظهور و بروز رسیده است. کالاهایی که آفریده شده­ است، روحیه­ی تمدنی جهان معاصرِ امروز را به خود اختصاص داده و از شرق، غرب، شمال و جنوب عالم، از کشور­های سنتی توسعه‌یافته یا در حال توسعه وجوه مختلف فرهنگ و تمدن غربی را که روح پنهان اومانیسم است آشکار می­سازد.
والسلام علی عبادالله الصالحین

نظر بگذارید