مقالات

خانه » سیاسی » نیمه‌ی پنهان ماه – شماره ۷۴

نیمه‌ی پنهان ماه – شماره ۷۴

a74a15bc903d41e91ecd06a66422eb2e

معرفی کتاب «احمد شاه مسعود، روایت صدیقه مسعود»

کتاب احمد شاه مسعود روایت صدیقه مسعود
مولفان: شکیبا هاشمی و ماری فرانسوازکولومبانی
ترجمه: افسر افشاری
انتشارات: نشر مرکز

غصه، درد، فرار؛ سه‌گانه توصیف زندگی صدیقه مسعود است که تمامی ندارد، این تنها ره‌آورد زندگی او نیست، فصل مشترک مردمان آن دیار است، مردم افغانستان با درد، بزرگ شده اند؛ با مرهم مجاهدت مجاهدین تسلا یافته‌اند.
صدیقه مسعود بیشتر از این‌که از همسرش، «مسعود»، روایت کند از فرمانده مقاومت سرزمینش، «امیر صاحب» یاد می‌کند. صدیقه مسعود او را برای سرزمین‌شان یا دره پنجشیر می‌خواهد. از صدیقه مسعود عکسی نخواهیم دید، او خواسته‌ی «احمد شاه مسعود» را اجابت کرده است اما تصویر او، تصویر همان مردمانی است که رنج را در گوشه دل‌هایشان جاودانه جای داده‌اند تا غروب و طلوع  آفتاب برای‌شان تکرار خاطرات باشد. چند برش از این کتاب را ملاحظه کنید:
۱٫ آن قدر دلم می‌خواهد درباره‌اش صحبت کنم که نمی‌دانم از کجا شروع کنم. او، این مرد برجسته، خوش‌ذوق، فرهیخته، شیفته‌ی شعر و ادبیات و تاریخ، این قهرمان جنگ بر ضد شوروی و مقاومت علیه طالبان که دختر ساده و بی‌تجربه‌ای مثل من را که در آن زمان هفده ساله بودم به همسری گرفت، احمد شاه مسعود است.۱
۲٫مبارزات خیلی سختی در جریان بود، تانک‌های سوخته برجای ماندند تا بیست وپنج سال بعد شهادت بدهند، شوروی هشت بار به پنج شیر حمله کرد اما کاملا بی‌فایده بود! قدرتمندترین و مدرن‌ترین ارتش دنیا هرگز در برابر سربازان کهنه‌پوش ما پیروز نشد.۲
۳٫ آسمان بر سر ما خراب شد. با سروصدای مهیبی، نیمی از خانه از آن جدا شد و بادی جهنمی آن را با خود برد. بمبی بر سر ما فرود آمده بود! سقف شکافته شده بود و سایه‌ی هواپیما‌ها خانه را در تاریکی فرو برده بود. در گرد و غباری خفقان‌آور مادرم فریاد زد: «شهادتین را بخوانید، داریم می‌میریم»۳
۴٫ چه فکری می‌توانستم بکنم؟! دخترجوانی بیش نبودم که در یک خانه‌ی دور افتاده و در قلب منطقه‌ای دور افتاده‌تر و در حال جنگ، زندگی می‌کردم و حالا قهرمانی تمام و کمال و مرد اسطوره‌ای و مقتدری مثل او که همه‌ی دنیا درباره‌اش صحبت می‌کردند از من خواستگاری کرده بود.۴
۵٫روز یکشنبه با هلی کوپتر مسعود را، که در کفنی سفید پیچیده شده بود، به آستانه آوردند. قرار بود پیکرش را به خانه بیاورند، اما هزاران هزار انسان در انتظار او بودند و جدا کردنشان از او کار غیر ممکنی بود… آن‌جا فهمیدم که تا چه حد مسعود به من تعلق نداشت. او فقط شوهر من و پدر بچه‌هایم نبود، بلکه مردی بود که به یک کشور و یک ملت تعلق داشت.۵

پی‌نوشت:
۱- صفحه ۲۳
۲- صفحه ۵۹
۳- صفحه ۷۲
۴- صفحه ۹۹″
۵- صفحه۲۶۳

نظر بگذارید